تبليغاتX
گروه آموزشی ادبيات فارسي تنكابن

گروه آموزشی ادبيات فارسي تنكابن

معني شعر ادبيات تخصصي 2رشته انساني پايه پيش دانشگاهي

گروه ادبیات فارسی تنكابن

مرکز پیش دانشگاهی عصمت شهرستان تنكابن

صغری فرج پور، معصومه زنجانی، معصومه قاسمی، هما ایمان پرور

 

موضوع : معنی شعر                                                               درس : ادبیات تخصصی (2)

رشته : انسانی                                                                         پایه : پیش دانشگاهی

نیایش

1-      خدایا سینه ای گرم و سرشار از َآتش عشق به من عطا کن که در آن سینه دلی باشد و در آن دل سوز و درد عشق باشدو

2-       عشق، آن را متأثر کرده باشد.

3-      دلی که سوز عشق در آن نباشد دل نیست دلی که مبتلا به عشق نباشد و از عشق بی خبر باشد بی ارزش است.

4-      دلم را سرشار از آتش عشق کن و سینه ام را پر از آه گردان به زبانم قدرت گفتن سخنان گیرا و پر سوز و گداز عطا کن

5-      خدایا دلی و باطنی سرشار از درد عشق به من عطا کن.

6-      کلامم را آن گونه گرم و سوزان کن که آتش از گرمی کلام من گرما را گدایی کند.

7-      بر جبین دلم درد عشقی عطا کن به زبانم قدرت گفتن سخنان گیرا و گرم  و آتشین عطا کن.

8-      وقتی سخن از سوز و درد عشق بهره ای نداشته باشد هر قدر که با آب و تاب بیان شود باز هم مؤثر نیست و طراوتی ندارد.

9-      دل بی عشق و بی رونق دارم . دلم هم چون چراغی خاموش و بی نور است.

10-   به دل بی عشق و بی فروغ من حرارت محبت و عشق عطا کن و دل مرده ام را زنده کن .

11-   10 – من برای برآورده شدن این آرزوهای برآورده نشده فقط به لطف و عنایت تو نیازمندم.

وصف ابر( ص7)

1-      ابر سیاهی ازبالای آسمان آبی برخاست که همچون رأی و نظر عاشقان متغییر است و همچون طبع و سرشت عاشقان سر گشته و شیفته است .

2-      ابر مثل سیلابی است که وارد دریای آرام می شود ابر آسمان مانند گردبادی گردان و مانند طوفان و تندبادی تیره ، معلّق است.

3-      ابر در آسمان گسست و پراکنده شد همان گونه که فیلان در صحرا پراکنده می شوند ؛ ابری که در آسمان گردان است مانند فیلی است که در صحرا می گردد.

4-      ابر در آسمان پراکنده شده همان گونه که زنگ بر آینه پراکنده شده ابر خاکستری مانند این است که موی سنجاب را روی دیبای پیروزه گون نهاده باشند.

5-      گویی که آسمان از نظر سبزی مانند دریاست و بر روی این دریا ناگهان بچه های عنقا به پرواز درآمده اند.

6-      ابر در آسمان گاهی تاریک  گاه روشن حرکت می کرد ، گاهی آسمان از ابرها روشن می شد و گاه ابرها جلوی خورشید را    می گرفتند.

7-      ابر مانند چندن ( صندل ) سوهان زده بر لوح آبی رنگ است و مثل عبیر( ماده ی سیاه رنگ)  غربال زده ای است که بر آبگینۀ رنگی قرار گرفته  باشد .

8-      ابر مانند آتشی پردود است که بر روی آن آب بپاشند و دود خاکستری غلیظ بلندشود و مثل عاشقی است که چشمش با دیدن معشوق بینا شده باشد.

9-      هوای روشن از رنگ تیرۀ ابر ، تیره و غبارآلود شد درست مثل جان کافری که به سبب کفر با شمشیر سلطان محمود کشته شده باشد.

ایوان مداین (ص 28)

1-      ای دل عبرت بین آگاه باش و از دیده ها عبرت بگیر ، ایوان مداین را آینۀ تمام نمای پند و عبرت بدان.

2-      یکبار از کنار رودخانه دجله به مداین برو و در آنجا منزل کن ، از آن چیزی که دیدی گریه کن و بر خاک مداین اشک بریز.

3-      خود دجله به نظر می رسدکه به اندازه ی صد دجله خون می گرید ، که از گرمی خونابه اش از مژگانش اشک می چکد.

4-      می بینی وقتی که ساحل دجله کف آلود می شود ، گویی از تف و گرمای آه ، لب دجله آبله زد.

5-      ببین که جگر دجله از آتش حسرت بریان شده و سوخته ، آیا شنیده ای که آتش آب را بریان کند؟

6-      گرچه لب دریا از دجله زکات می گیرد ، تو  هم ازدیدۀ خود ( اشک چشم ) زکاتش بده .

7-      از وقتی که زنجیر عدل ایوان مداین گسست ، دجله دیوانه شد و امواجش همچون زنجیر پیچان شد.

8-      گاهی با اشک خود ایوان مداین را صدا بزن شاید با گوش دل از ایوان پاسخ بشنوی.

9-      دندانۀ هر قصری پندی نو به تو می دهد ، از صمیم دل پند سر هر دندانه را گوش کن.

10-    ما جایگاه عدل و داد هستیم که به ما اینگونه ظلم شده ، حال ببین بر قصر ستمکاران چه خواری و پستی هایی خواهد رسید .

11-   چه کسی این ایوان سر به فلک کشیده را سرنگون کرده ؟ آیا به دستور چرخ گردان(فلک) یا  به دستور خدایی که گرداننده ی فلک است بود؟

12-   به چشم من می خندی که چرا اینجا می گرید؟ بر آن چشمی  باید گریست که اینجا نگرید .

13-   زمین مست است زیرا به جای شراب ، در کاسه سر هرمز خون دل انوشیروان را نوشیده است.

14-   در گذشته پند های بسیاری در تاج سر انوشیروان پیدا بود ، حالا با مرگش در مغز سر او صدها پند جدید نهفته است.

15-   کسری با با لنگ طلا و پرویزشاه با به طلاییش   یکسره بر باد رفته و به خاک تبدیل شده.

16-   پرویز از هر سرزمینی سبزی های طلا فراهم کرده بود و از بساط شاهانه اش که با میوه های زرین زینت می یافت ، بوستانی دایمی داشت.

17-   حالا دیگر پرویز نیست از آن گم شده دیگر سخن نگو سبزی ها و میوه های طلا کو؟ برو آیۀ« کم ترکوا »را بخوان.

18-   می گویی که آن پادشاهان حالا کجا رفته اند ، آنها برای همیشه نابود شده اند و شکم خاک از آنها آبستن است.

19-   این خاک ، چه بسیار جسم بزرگان و قدرتمندان را خورده ولی آنقدر گرسنه چشم وناسیر است که از خوردن آنها سیر نشد.

20-   ای خاقانی ! از این درگاه پند و عبرت دریوزه کن ( گدایی کن ) تا بعد از این پادشاهان چین از تو پند و عبرت را گدایی کنند.

جدال سعدی با مدّعی ( 33)

1-      انسانهای کریم و بخشنده پولی ندارند و ثروتمندان اهل بذل و بخشش نیستند.

2-      توانگران مالشان را وقف ونذر می کنند و مهمانی می دهند و زکات فطره می پردازند و بنده آزاد می کنند و قربانی می کنند.

3-      تو کی می توانی به مقام ومنزلت توانگران برسی که بجز این چند رکعت نماز که آن را هم با اضطراب و پریشانی خاطر می خوانی کار دیگری نمی توانی انجام دهی.

4-      کسی که درآمد روزانه اش مهیا نیست شب آشفته خاطر می خوابد .

5-      مورچه تابستان برای خود آذوقه جمع می کند تا زمستان با خیال راحت زندگی کند.( آینده نگری)

6-      کسی  با سعی و تلاش و به سختی مالی کسب می کند و خود از آن مال استفاده ای نمی کند و می میرد و شخص دیگر بدون هیچ تلاشی  از آن بهره می گیرد.

7-      دربان خانۀ آن شخصی که از خرد و بلند نظری و فکر  و اندیشه ی استوار بی بهره است چه خوش گفت که کسی درآن خانه نیست.

8-      چشم طمعکاران با نعمت های دنیایی سیر و قانع نمی شود همانگونه که چاه نمی تواند با شبنم پر شود.

9-      اگر کلوخی برسر سگی فرود آید از فرط خوشحال از جای خود می پرد و فکر می کند که آن کلوخ استخوان است.

10-   اگر دو نفر جنازه ای را بر دوش بگیرند شخص پست فطرت فکر می کند که آن چه بر دوش گرفته اند خوان

11-    ( سفره ) نعمتی است.

12-   وقتی کسی گرسنه باشد دیگر برای او قدرت پرهیز از گناه باقی نمی ماند فقر ، عنان اختیار را از فقرا می گیرد.

13-   ( انسان پرهیزگار را بی اختیار می کند.)

14-   از من توقعی نداشته باش تا دیگران نیز هیچ توقعی از من نداشته باشند ، زیرا بخاطر هجوم گدایان نمی توان ثوابی کرد.

15-   من و او با هم درگیر و دست به یقه شدیم و مردم  پشت سر ما می دویدند و می خندیدند.

16-   مردم از سخنان ما متعجب و انگشت به دندان و حیران و شگفت زده شده بودند.

17-   اگر طالب دوست جور و جفای دشمن را تحمل نکند دیگر چه کند؟ زیرا گنج و مار و گل و ... با همدیگرند.( سختی و راحتی در کنار هم هستند)

18-   اگر همه ی قطره های شبنم تبدیل به مروارید گرانبها شود همچون خر مهره بی ارزش می شود و همه جا از آن پر می شود.

19-   اگر کسی از نیستی و تهیدستی بمیرد من باکی ندارم زیرا من پول دارم همانگونه که مرغابی از طوفان باکی ندارد.

20-   آدم های پست وقتی خود را از گرفتاری نجات دادند با خود می گویند اگر همه ی عالمیان مردند به ما ربطی ندارد.

21-   ای درویش ! از گردش روزگار گله و شکایت نکن زیرا اگر اینگونه بمیری تیره بخت هستی .

22-   ای توانگر حال که می توانی به کام دل زندگی کنی هم خودت از نعمتهای الهی استفاده کن و هم به دیگران ببخش زیرا اگر اینگونه رفتار کنی هم دنیا را به دست آورده ای و هم آخرت را.

سر رشته آمال ها ( ص 48)

1-       ای خدا زیباییها و پدیده های این جهان بیان کننده و نشان دهنده ی زیبایی های توست ، زیبایی های بیکران  تو در زیباییهای مجمل ( موجودات این جهان که کثرت دارند ) پنهان شده است.( وحدت در عین کثرت)

2-      خوشبختی ها و شادکامی ها نشان دهندۀ لطف توست ، گرفتاری ها و بدبختی ها نشانۀ قهر و خشم توست.

3-      گناه ما مانع از عفو و بخشش تو نمی شود همانگونه که آینه جلا و فرم خود را هرگز بخاطر زشتی تصویر ها از دست نمی دهد.

4-      اگر بال و پر پروانه سوخت مهم نیست زیرا شمع با شعلۀ خود به پروانه بال و پرتازه ای می دهد.

5-      از بی کسی  یک کوچه راه( برای مدت اندکی ) با عقل همسفر شدم ، دامن وجود من از خار استدلال ها  مجروح شد و دچار آشفتگی روحی گشتم .

6-      ستارگان هر شب از روزی ما قدری کم می کنند ، هر روز روزی ما کمتر می شود .

7-      من از کار و حالات خود متحیرم ، همانگونه که قرعۀ رمال ها به تناسب افرادی که مراجعه می کنند تغییر می کند ، نیّت من نیز هر لحظه تغییر می کند.

8-      معنی اول :امید هایی در دلم است می خواهم که به آنها سر وسامان بدهم ، باز هم زلفش آرزوهای جدید به من می دهد.

9-      معنی دوم: ای صائب هر چند که می روم کاملاً ناامید شوم باز هم زلفش مرا امیدوار می کند.

شعر و شاعری( ص 50)

1-      بزرگی و کبریا صفی تشکیل داد ، ابتدا پیامبران آمدند و پشت سرشان شاعران آمدند.

2-      روزی که ایوان کاخ رفعت و بزرگی پادشاه برافراشته شد زمین همچون یک مشت گل بود که از دست بنّا ریخته شده بود.         ( زمین ناچیز بود.)

3-      ای دل مسیر کربلا را باید با سر (  با اشتیاق ) طی کرد تا بتوانی امام حسین (ع) را طواف کنی.

4-      اشتباه کردم که این مسیر را با پا طی کردم برای همین پاهایم سرمازده شد.من خود اشتباه کردم  و گرنه سرما گناهی ندارد.

5-      مرا معذور بدار که در راه تمنای تو از فرط مستی سر از پا نشناختم.

6-      روزی که سر امام حسین (ع) بربالای نیزه رفت خورشید عزادار وسر برهنه از پشت کوه طلوع کرد.

7-      می ترسم وقتی جزای قاتل آن حضرت را می نویسند یکباره بر دفتر عفو و رحمت الهی خط بطلان بکشند و دیگر هیچ کسی را مورد بخشش قرار ندهند.

بزم محبت ( ص 58)

1-      غم عشق یار با ناز و ادا در دلم می نشیند همانگونه که لیلی با ناز در کجاوه می نشیند.

2-      به دنبال کجاوه ی یار چنان با زاری گریه می کنم که از گریۀ من گلی تشکیل می شود و پای شتر در گل فرو می رود و متوقف می شود.

3-       اگر خاری در پا فرو رود به آسانی می توان آن را درآورد اما چگونه می توان خار غم عشقی را که در دل فرو رفته بیرون کشید؟

4-      من به دنبال شتر (کجاوه ) یار آهسته رفتم  مباداکه از رفتن من غباری به دامن محمل بنشیند.( کوچکترین آزار و اذیّتی را نسبت به معشوق نمی پسندم .)

5-      ای معشوق دلم را مرنجان زیرا دلم همچون مرغی وحشی است که وقتی از بامی برخاست و رفت دیگر نمی نشیند ، (دیگر   برنمی گردد).

6-      اگر گُل به سروِ پای در گِل این چمن ( این دنیا ) بخندد جای تعجب نیست ( اگر عاشق به معشوق بخندد تعجب ندارد)زیرا در این دنیا انسان عاشق همیشه عاجز و ناتوان است.

7-       مجلس محبت عارفان را  بنازم که در آنجا یک گدا با یک شاه فرقی نمی کند و در مقابل هم می نشینند.

8-      ای طبیب در دو جهان همیشه در حال کوشش باش از خواستن حق آسوده نباش زیرا هیچ کس میان دو کاروانسرا و دو منزل  نمی نشیند ( کار را ناقص و ناتمام نمی گذارد).و کسی نمی تواند در  این دنیا و آن دنیا آسوده باشد.

شرح درد مشتاقی (ص 60)

9-      اگر من هم کنار دوستم بودم ، همچون نی همۀ گفتنی ها را می گفتم.

10-   شب های  مهتابی  نامه ها  می نویسد ، هر جایی اشتباه می کند ، فوراً پاک می کند.

11-   تا کی همچون چهارپایان در فکر خوردن و خوابیدن باشیم الآن موقع تلاوت قرآن است.

12-   امسال گذشت و ای کاش می دانستم آیا  برای به دست آوردن رضا و خشنودی تو ، سا ل دیگری هم خواهم بود.

13-   به این امید که انسان عارفی در حق منِِ  بیچاره دعایی کند.

 

کی رفته ای زدل( ص 62)

1-      ای یارکی از دل بیرون رفته ای تا من آرزوی دیدار تو را  کنم؟ کی مخفی و پنهان بوده ای که تا من تو را آشکار و پیدا کنم.

2-      ای یار تو از نظر من غایب  نشده ای و غیبت نکردی تا من طالب دیدن و حضور تو شوم . پنهان نشدی تا من ترا آشکار کنم.

3-      ای یار تو با جلوه های گوناگون خود را به من نشان داده ای و آشکار کرده ای تا من با تمام وجود ترا تماشا کنم.

4-      قد و قامت زیبای خود را در چشم مانند آینه ام  تماشا کن تا من ترا از عالم ملکوت و زیبایی هایش(فرشتگانش) با خبر کنم.

5-      ای کاش سرمست از عشق حق  از کعبه و صومعه گذری کنی تا من ترا قبله گاه مؤمنین و مسیحیان کنم.
(وقتی نقاب از رخ یار برداشته شود همه خواهند دید که  معشوق یکی است.)

6-      می خواهم شبی نقاب و پرده را از  رویت بردارم برای مسیحیان و مسلمانان تو را زیبا و محبوب کنم.

7-      اگر در روز قیامت نعمتهای بهشتی  (درخت طوبی و سدره) را به من بدهند ، همه را یکجا فدای قد وقامت زیبای تومی کنم.

8-      هر زمانی که به صورت زیبای تو نگاه  کنم ،عشق ورزي کار من است و با عشق کار من زیبا می شود .

 

موافق ثابت قدم( ص67)

1-      هرگز دلم برای کمتر و بیشتر داشتن مادیات غم و ناراحتی نداشت  ،بلکه کسی که غم و اندوه کم و زیادی مال و ثروت را ندارد ،غمی ندارد.

2-      در روزگار ، هر ملتی که افراد دانا و نویسنده نداشته باشد ،نامش از صفحۀ روزگار محو می شود.(فراموش می شود).

3-      از دیدگاه و نظر خردمندان،انسانی که برای فرهنگ مردم جامعۀ خود ارزش قائل نباشد ، با ارزش و محترم نمی باشد.

4-      با آنکه من از ثروتهای دنیا و خوشی ها بی بهره ام ، امّاآسایشی دارم كه حتی جمشید هم نداشته است.

5-      در این مملکت اشخاصی که موافقِ انصاف و عدل باشند، بسیاربوده اند اما موافق ثابت قدمی  مانند فرخی نداشته است.

 

شب مهتاب( ص 73)

1-      زمان شکفتن گلهای سرخ و انتهای بهار  است و من سر سنگی کنار یک دیوار نشسته ام.

2-      در جوار درّه ی دربند و کوهسار نشسته ام و فضای شمیران کمی تاریک شده است و نزدیکی غروب خورشید است.

3-      اما هنوز آثار روشنی روز در منطقه ی اوین دیده می شود.

4-      آفتاب تازه غروب کرده و سیاهی(اطراف) شهر ری به خوبی از دور پیدا نیست.

5-      در این هنگام نمی توان گفت روز است یا شب ( گرگ و میش) است و شفق (غروب)خورشید در سرخی به پرچم جنگ می ماند.

6-      و از زردی مانند پرده ای طلایی است.

7-      وقتی آفتاب پشت کوه پنهان شد از طرف شرق درختان نمایان شدند.

8-      هنوز شب نیامده ، ماه وستارگان پدیدار گشتند و جهان از نور مهتاب روشن شد.

9-      چهره ی زمین مثل نوعروس آرایش کرده سفید شد.

10-   اگرچه به طور معمول شب سیاه است اما امشب برخلاف دیگر شب ها شبی سفید و نورانی است.

11-   شما به هر چیز که زیباست ماه می گویید. بیا و ببین که امشب ماه چه زیباست  و روزگار

12-   در این شب روشن رنگ سفیدامید به خود گرفته است.

13-   جهان از فکرهای عرفانی سپیدتر است (حسامیزی) و عشق های پنهانی رفیق و مونس تنهایی من هستند.

14-   مغز من با فکرهای زیبا روشن شده است زیرا که در شب های مهتابی حتی فکر نیز نورانی می شود.

15-   همان طور که درشب های تاریک و غیر مهتابی دل افسرده  و غمگین است.

16-   بر جای بلندی نشسته ام و تا چشم کار می کند، چشم اندازهای زیبا را می بینم.

17-   فکرهای دور ودرازی به ذهن من رسیده است و قصد دارم که به سوی آسمان پرواز کنم .

18-   افسوس که روزگار به من مانند شاهین پر نداده است.

19-   نور ماه از لابه لای شاخه ی بید روی جویبار و چمن زار خال های سفید انداخته است.

20-   این نور شبیه قلب پر از ناامیدی و نقطه های سپید امید است ای کاش دوره ی جوانی من برگردد.

21-   و از سی سالگی به بیست سالگی پا بگذارم.

22-   درون بیشه و صحرا سیاه و سپید است و تمام خطّه (سرزمین) تجریش تاریک و روشن است( به صورت سایه و روشن دیده می شود).

23-   و این سپیدی و سیاهی صحرا گذشته ها و خاطرات پر از خوشی عمرم و خاطرات پر از دردها و آرزوهایم را به یاد می آورد.

24-   زیرا روزگار من گاه تلخ و گاه خوش و شیرین بود.( گاهی مطابق مراد نیست و گاهی مطابق میل انسان است).

25-   وقتی ماه نورش را به ابر می تاباند منظره ای شبیه پنبه ی آتش گرفته را ایجاد می کند.

26-   از من چیزی مپرس زیرا که بسیار خوشحالم ، چه کسی مانند من قدر زیبایی طبیعت را می داند.

27-   به غیر از افراد موشکاف و دقیق (که در طبیعت دقت می کنند).

28-   رنگ باغ در نور ماه مانند لامپ (حباب) سبز رنگ شده است.

29-   دل پر داغ من نشان رسیدن به آرزوهای خویش را در لا به لای درختان جست و جو می کند.

30-   کجاست کسی که بیاید ودرد و غم مرا تسکین دهد.

نی محزون ( ص 90)

1-      ای ماه! امشب تو آرامش دهندی دل عاشق و دردمند من هستی، آخر تو هم مانند من دردمند و بیچاره هستی و با من همدردی.

2-      همان طوری که تو ( ماه ) در حال کاهش هستی ( هلا ل شدن ) من نیز مانند تو در حال نقصان و کاستی هستم و من دور افتاده از معشوق میدانم که تو از دوری خورشید چه رنج هایی می بینی ( شهریار هم از معشوق خود دور افتاده است).

3-      ای ماه تو هم مانند من بیابان عشق را درنوردیدی(طی کرده ای) و مثل من آرامش نداشته ای و همیشه در حال حرکت بوده ای.

4-      هر شب به سبب دور بودن از ماه ومعشوق خود فراوان گریه می کنم. ای مهتاب تو هم مانند من اشک می ریزی .

5-      هر کسی برای کم کردن غم دل خود در شب مهتابی به گشت و گذار می پردازد امشب ای ماه تو هم از بخت بد من غمگین و                    ناراحت هستی .

6-      شاید من بتوانم حقیقت  بخت خود را در چهره ی تو ببینم زیرا تو آیینه ی بخت غبارآلود من هستی

7-      ( شاید من بتوانم ستاره اقبال خود را در چهره تو ببینم )

8-      من نتیجه ی عمر فرهاد هستم . من اینگونه  ناله و شکوه سر می دهم مانند فرهاد که از هجران شیرین ناله می کرد ، من هم از هجران معشوق خود ناله سر می دهم .

9-      ای معشوق بی وفا تو این چنین خانه عشق مرا ویران کرده ای اگر انصاف دهی تو سزاوار سرزنش و نفرین هستی.

10-   ای معشوق کی به دل ویران شده از عشق من سر خواهی زد؟ ای معشوقی که پیام آور وصال و شادی هستی .

11-   ای شهریار اگر مذهب عشق در بین مردم باشد، دنیا بهشت می شود و زندگی نیز زیبا می گردد.

تاوان این خون تا قیامت ماند بر ما ( ص 112)

1-      روزی که خورشید در جام شفق شراب ریخت ، سر امام حسین (ع) مانند خورشیدی بر بالای نیزه بلند شد.

2-      چهرۀ نورانی امام حسین (ع) و شفق را مانند صدفی در آب که به روشنی پیداست دیدم. من انگار خواب می دیدم که سر امام حسین بر بالای نیزه است.

3-      آری خورشید بر بالای نیزه به این گونه است، دیدن خورشید ( سر امام حسین ) بر بالای نیزه شگفت و عجیب است.

4-      ای شراب دهندی عشق امشب زودتر مرا سرمست عشق کن ، ای ساقی امشب با من مدارا و همراهی بیشتری کن.

5-      به هر حال در سرچشمۀ آب حق تقدم با افراد تشنه لب می باشد. شراب شهادت را به من بنوشان زیرا رقیبانم می توانند صبر و تحمل کنند، اما من تحمل صبر را ندارم.

6-      من از شب تا سحر نمی توانم صبوری کنم ، من رنج و درد همراهان دارم ،کی می توانم صبوری کنم؟

7-      آن سکون بر شهر کوران و نادانان مبارک باد، ساقی سلامت باشد این صبر کردن ارزانی آنان باد.

8-      من زخم و دردهای کهنه ای دارم، صبر و شکیبایی ندارم ، اگرچه در اینجا هستم ولی با دیگران غریبه و ناآشنا هستم.

9-      من با صبر و تحمل دشمنی قدیمی دارم ، من زخم درد حضرت آدم را در سینه ی خود دارم.

10-   من زخم خورده و دردمند شده از شمشیر ظلم قابیل هستم ، هنوز رنج و عذابهای هابیل را به دوش می کشم و به من به ارث رسیده است.

11-   من از زمان کودکی با حضرت محمد (ص) عهد و پیمانی بسته ام و با خون خود و عشق و اشتیاق عهد و پیمان وفاداری بسته ام .

12-     من با ابوذر در بیابان بی آب و علف حرکت کرده ام ، من مانند عمار همچون ابر و دریا گریه کردم .

13-    من تلخکامی صبری که مظهر صبر خدا ( حضرت علی ) است در کام خود دارم ، تلخی رنج امام حسن مجتبی (ع) در وجودم است.

14-   من زخم و درد دیدم و همینطور صبر و تحمل کردم ، من با امام حسین (ع) در صحرای کربلا شب را به صبح رساندم.

15-   روزی که خورشید در جام شفق شراب ریخت ، سر امام حسین (ع) مانند خورشیدی بر بالای نیزه بلند شد .

16-    فریاد انسان های مجروح و غمگین به آسمان بلند می شد ، منزل به منزل خون انسانهای پاک بر زمین ریخته شده بود.

17-   ای خدا امان از دست مردمان بی درد و نادان ، امان از دست مردمان ناکس و فرومایه.

18-   امام حسین (ع) شهید شد اما ما هنوز ایستاده بودیم ، زینب (س) را به اسارت بردند در حالی که ما پابرجا بودیم.

19-   به خاطر گناه ما بر روی صحرا سفره ی چرمی پهن کردند و صحرا را میدان خون ساختند، دستان حضرت ابوالفضل را قطع کردند .  ( ما شریک جرم ستمگرانیم).

20-   فرزندان پیامبر را شهید کردند و پرندگان باغ الهی را سر بریدند.

21-   در زمانی که باغ خانواده پیامبر دچار خزان و غم شده بود ما سرسبز و شاداب بودیم ، کار بیهوده کردیم و سکوتی ابدی و صبری  چون مرگ کردیم.( سکوت و صبر در برابر ظالم را مورد نکوهش قرار می دهد).

22-    مانند ناکسان ننگ سلامتی و زنده ماندن برایمان باقی ماند، جریمه ریخته شدن خون امام حسین (ع) تا قیامت برای ما ماند.

درآمدی بر عرفان و تصوّف (122-120 )

1-      ای انسان کامل با همت و بلند نظری خود در طیّ طریق عرفان یاریم ده ، زیرا من تازه در این راه گام نهاده ام ونو سفرهستم و راه عرفان بسیار طولانی است.

2-      این مسیرعرفان را بدون یاری انسان کامل طی نکن ، زیرا در این راه سختی های بسیاری وجود دارد، از گمراهی بترس.

3-      ای رفیق انسان صوفی ابن وقت است (وقت را غنیمت می داند) و کار را به فردا موکول کردن و وقت را از دست دادن شرط طریقت          عارفان نمی باشد.

4-      هنگام سحر برق عشقی از منزل لیلي درخشيد، وه که این برق  با دل عاشقِ مجنون چه کرده است؟

5-      ای حافظ ، اگر طالب حضور هستی از یار غایب نشو ، وقتی به آنچه که می خواهی رسیدی دنیا را رها کن.

در ذکر عشق ( ص 124)

1-      عشق ، دلبر جان گیر دل ربا آمد . عشق ، نردبان ترقی است و عاشق سرباخته را سرور و سرنما می کند.

2-      عشق با کسانی که در راه خدا فدا شده اند راز خود را بازگو می کند ،زیرا می داند که، انسان بی خبر از عشق آشکار کننده ی رازاست.

3-      برخیز و قامت خود را برای عشق نشان ده زیرا مؤذن عشق اذان گفته است.

4-      عشق مانند آتشی است که آب را می سوزاند و عشق مانند آبی است که آتش را روشن می کند.

5-      عشق خارج از عناصر مادی و انسانی است و پرنده آگاه و دانا هیچ وقت در درون قفس باقی نمی ماند.

6-      جانی که از عشق بی بهره باشد، تو آن را مانند مرغ خانگی بدان.

7-      انسانی که عاشق نیست وعلاقه ای به سفر به عالم بالا ندارد مانند مرغ خانگی است که پر دارد ولی قدرت پرواز کردن ندارد.

8-      کسی که عاشق نیست سعی و تلاشش این است که غذا بخورد و توانش این است که گرد خانه پرواز کند.

9-      بنده و اسیر عشق باش تا از گرفتاری ها و گناهان رها شوی.

10-   عاشق در عشق خود به بهره وحظ خود توجهی ندارد . عاشقان واقعی کاری با هدف و آرزوی مادی خود ندارد.

11-   در عشق حقیقی، فکر کردن به خود و رسیدن به وصال معشوق کفر است و عاشق واقعی به آرزوهای خود فکر نمی کند.

12-   خداوند پاک چون  خود پاک است ، کاررا خالصانه می خواهد.

13-   عالم خاکی برای لهو ولعب (کارهای بیهوده) و بازی و سرگرمی است و عالم پاک مخصوص عاشقان راستین خداوند است.

14-   عاشقان حق در شب های تاریک راز و نیاز و سجده می کنند اما  در شب های تاریک تو فقط قصد گناه کردن و دزدی را داری.

15-   یکی از بی خبران از عالم عاشق ، عاشقی را دید که هنگام مرگ با شادمانی می خندید.

16-   به او گفت : آخر در هنگام مرگ این خندیدن و استقامت(شادی) در برابرمرگ برای چیست؟

17-   پاسخ داد وقتی نقاب از رخ زیبارویان بزم الهی برمی گیرند ، عاشقان حقیقی این گونه در برابرشان می میرند.

18-   در عشق راه و راهنما وجود ندارد (در حقیقت راه و راهرو و راهنما یکی بیش نیست) و در طریق عشق تعنیات ظاهری (مقام و منصب ظاهری) رنگ می بازد.

19-   عاشق در پرداختن به عشق از خود اختیاری ندارد و عشق آن چنان که تو می اندیشی نیست.

هر که عاشق تر بود بر بانگ آب(131)

دیوار: نماد تعلقات دنیوی    آب : حق و حقیقت (خداوند)          تشنه : سالک

1-      بر لب جوی آبی دیواری بلند بود که تشنه ای دردمند بر روی آن نشسته بود .

2-      مانع او برای رسیدن به آب دیوار بود و او چون ماهی تشنه ی آب بی تاب گشته بود.

3-      ناگهان او خشتی از دیوار را  کند ودر آب انداخت و به نظرش رسید که آب با او سخن می گوید.

4-      صدای آب مانند  صدای یار دلربا و همچون شراب  که تشنه را مست و از خود بیخود می کند، بود.

5-      آن عاشق بیچاره ی مورد امتحان قرار گرفته به علت صفای صدای آب، شروع به کندن خشت ها کرد.

6-      گویی آب به زبان حال می گفت: تو  از این خشت انداختن  چه استفاده ای می بری؟

7-      تشنه (سا لک) گفت: ای آب دو فایده در این کار موجود است و من از این کار دست برنمی دارم.

8-      فایده ی اول شنیدن صدای زیبای آب است که مانند موسیقی زیباست.

9-      صدای او مانند صدای اسرافیل مرده را زنده می کند( به وجود عاشقم نیز جان می بخشد )

10-   یا مانند صدای رعد در هنگام بهار که مژده ی باران می دهد و باغ به وسیله ی آن پر از گل های رنگارنگ می شود.

11-   فایده دیگر این است که هر خشتی  را که از دیوارجدا می کُنَم به سوی آب گوارا نزدیکتر می شوم .

12-   زیرا هر چه تعداد خشت های دیوار کمتر باشد دیوار کوتاه تر و کوتاه تر می شود.

13-   زیرا تا زمانی که این دیوار بلند است مانع رسیدن به آب است. مفهوم ( تا زمانی که تعلقاتِ  نفس باقی است مانع سرفرود آوردن و تسلیم شدن در برابر حق است)

14-   تا زمانی که از این تن خاکی و تعلقاتش نجات نیابم هرگز به آب حیات نمی توانم رسید.

15-   هر کس که تشنه تر باشد ، زودتر سنگ و کلوخ را از دیوار خواهد کَند.

16-   مفهوم (هر که زودتر می خواهد به عشق حقیقی برسد زودتر از تعلقات دنیوی دل خواهد کند).

17-    هرکس بیشتر عاشق خداوند است، سنگ و کلوخ بزرگتری را ( موانع بیشتری را  از سر راه خود بر می دارد (زودتر دست از نفسانیات می شوید).

خرگیری (154)

1-      شخصی رنگ پریده و هراسان و  لب کبود  به خانه ای می گریخت.

2-      صاحب خانه گفت: خیر باشد چرا مثل پیران دستت می لرزد؟

3-      چه حادثه ای رخ داده؟ چرا گریختی؟ چرا رنگت پریده است؟ ( از چه ترسیدی؟)

4-      گفت به خاطربیگاری کشیدن پادشاه سرکش ما امروز از بیرون به دنبال خر می گردند.

5-      صاحبخانه گفت: جان عمو به فرض  آن که خر می گیرند، تو که خر نیستی، چرا نگرانی و فرار می کنی؟

6-      گفت آنقدردر کارشان جدی هستند  که اگر مرا به عنوان خر بگیرند، عجیب نیست.

7-      تصمیم گرفته اند خرها را جمع کنند و به طور جدی این کار را می کنندبه راستی قدرت تشخیص هم ندارند.

8-      حال که افراد احمق و بی تشخیص بر ما حاکمند صاحب خر را به جای خر خواهند گرفت.

(مقصود بی بصیرتی حاکمان زمان شاعر است).

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 11:46  توسط   |